بازم امدم
اما این بار با یه کوله باری از تجربه
با ارزویه نوشتن مطالبی بهترو جالبترو قشنگ تر
اما ....
یعنی امیدوارم اینجوری باشه
خوب فعلا گمون کنم کافی باشه
فقط امدم که بگم که هستم
فعلا.

من از این دنیا چی می خوام
دوتا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه واسه ی گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام
یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی
من از این دنیا چی می خوام
یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی یو قشنگی
ادما ی دست و دل باز
از توی قلک طاقچه
بردارن واسه محبت واسه بارداری باغچه
من از این دنیا چی می خوام
دو تا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه واسه ی گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام دوتا بال برای پرواز
برم تا روز تولد برسم به فصل اغاز
برم پیشه بچه های که یه لغمه نون ندارن
که یه شب با یه دل سیر چشاشونو رو هم بزارن
بگم غصه ها سر امد گریه بس که بهتر امد
گریه بس که بهتر امد
من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه واسه ی گفتن خوبی .
نمیدونم چطور وچگونه عاشقت شدم
ولی الان می دونم که مجنونم
شاید مسخره برسد شاید اگه بفهمی بخندی
حتما می خندی
اگر نخندی چه کار بکنی
باور کردنی نیست که من بدون تو هیچم
باورت نمیشود که من همه ی ارزوهایم را در تو میبینم
به خدا که همین گونه است
تازه حالا معنی عشق را می فهمم
عشق کلمه ی عجیبیست
پر راز و پر درد
اری اسان ادم عاشق کسی یا چیزی نمی شود
اما من شدم
به همین سادگی عاشق تو
عشقست سیاوش
انگار همه چیز داره درست می شه
هر شب در کنار همیم
به هر بهانه ای که شده
من خودم را به تو می رسونم
و در کنار تو
روی نیمکت پارک می نشینم
و از گرمای وجودت گرمم می شود
اری وقتی تو در کنارمی دیگر هیچ حسی ندارم
به جز حس با تو بودن
دوست دارم همیشه در کنارم باشی
تو را در اغوش بگیرم
و با تمام وجودم احساست کنم
اما...
میدانم که هنوز زود است
اما به امید ان روز منتظر نشسته ام
و لحظه هارو با تو و در کنار تو سپری میکنم
و امید وارم که همیشه در کنارم باشی
با عشق و با امید
به امید ان روز و تا ان روز
باز می نویسم از تو
انگار دارم خواب می بینم
در کنارم هستی
خوابیدی
در بستری از نور تو را می بینم
اما من هنوز در تاریکی دنبال تو میگردم
باورم نمی شود امشب در کنار من هستی
با اینکه هزاران شب در کنار هم بودیم
اما امشب چیزی دیگر است
معنی دیگری میدهد
بو و حس خواصی دارد
لا اقل برای من که این گونه است
خیلی سعی کردم امشب حرفمو بزنم
اما نتونستم یا بهتر بگم نشد
نشد که برای اولین بار جوره دیگه ی با هم صحبت کنیم
نمی خوام گله کنم
پس دلیل صحبت نکردنمونو به پای قضا و قدر می گذارم
شاید قسمت نبود تو امشب حرفای من و بشنوی
همان طور که گفتم دیگه می خوام برای دل خودم بنویسم
برای دل تنها و عاشقم
اری عاشقم.
امشب باز دست به قلم شدم
و باز جوهر نمناک قلمم
کاغذ سفید قلبم را نوازش کرد
اری نوازش کرد
وباز تورا بیادم اورد
و بیادم اورد که بدون تو هیچم
ای عشق من
دیگر حتی قلم هم نمیتواند تورا انکار کند
اری تو
تو که همهی وجودمی
و بدون تو نمی توانم زندگی کنم
حتی در بهشت
در بهترین و زیبا ترین جای عالم هم بدون تو زندگی برایم سخت است
به حقیقت که این بار باور کردم
بدون تو لحظه ها ، ساعت ها می گذرند
و چه سخت هم می گذرند
اری انقدر سخت که خوشترین لحظه ها بدترین می شوند
اری بدون تو دیگر زیبای نیست
دیگر عشق نیست
دیگر محبت معنی ندارد
و فقط با توست که همه کلمه های زیبای جهان معنی پیدا می کنند
ای زیبای من
همیشه زیبا باشی.
اما این بار جوری دیگر
سبز سبز
به سبزیه درخت امید
به روشنی یه فردا های بهتر
و با امید باهم بودن
و در کنار هم ماندن
اری این بارمی خواهم باز شروع کنم
با این که پایانش را می دانم
اما...
بله درست است
این بار می خواهم بنویسم اما بدون چشم داشت
این بار می خواهم بخوانم اما بدون صدا
این بار می خواهم بگریم اما بدون اشک
می نویسم و می خوانم و می گریم
فقط به خاطر تو و برای تو
و برای همهی همهی دوست داشتن های تو
ای عشق من
ای امیدم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود
تنها می رفتم ، می شنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم
ایینه ها انتظاره تصویرم را میکشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم،میرفتم تا در پایان خودم فروافتم
ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها،میان دو تاریکی،به من پیوستی
...
سهراب
ما اغلب با هم و در کنار هم هستیم
اما با این حال احساس تنهای و بی کسی ما را رها
نمی کند.
ای شب به من بگو
اکنون ستاره ها
نجواگران مرثیه عشق کیستند؟!
***
شب
شبی بیکران بود
دفتر اسمان پاره پاره
برگهای زرد وتیره فصل
فصل
فصل خزان بود
امشب سبز سبزم
به سبزی سبزه های باغچه همسایه
اری امشب جوری دیگرم
واقعا که دوباره متولد شدم
امشب دردو غم و غصه رو فراموش کردم
شاده شاد به اینده اندیشیدم
ساده زیستن
زیبا زیستن
واز همه مهمتر
با عشق زیستن
را دوباره احساس کردم
بعد از مدت ها دوباره کادو گرفتم
نه از دست اونی که همیشه میگرفتم بلکه از دسته کسی که ...
واقعا نمیدونم چه طوری بگم
همون ... فکر میکنم کافیه
درکل از همی کسایی که تولد منو یادشون بود
یه دنیا ممنونم
فقط می تونم بگم: کاشکی هرشب تولدم بود
فعلا.
من به چشم تو مانند:
یه کارت عابر بانک می مونم که هروقت جیبت خالیی منو از جیبت در می یاری و ازم استفاده می کنی
و وقتی هم جیبات پر از پول باشه حتی منو دیگه تو جیبت هم نمی گذاری
و بعضی وقتها هم مثل یه پیک موتوری می مونم که تا وقتی بهم کاری نداری و قرار نیست جای برم و کاری برات انجام بدم بام تماس نمی گیری
اره
من فکر میکنم که برای تو شدم یه وسیله
دیگه رفیق تو نیستم دیگه من کسی نیستم که باهاش حرف بزنی دردودل کنی و...
من شدم یه عروسک خیمه شب بازی که هرجوری دوست داری می چرخ خونیش
اما دیگه این عروسک از دست کارت و رفتارات خسته شده
دیگه می خواد طنابای دست و پاشو باز کنه
دیگه می خواد ازاد باشه
کاشکی ما انقدر بهم نزدیک نمی شدیم
اونوقت بود که دیگه تنهات می زاشتم
ولی چه کنم که مجبورم بات بمونم
چون حال و حوصلهی حرفای نزدیکان و دوستان و همهی کسای که من و تو رو میشناسنو ندارم
ولی مطمئن باش که دیگه اون عروسک دست و پا بسته نیستم
فعلا.

بد جوری دلم گرفته
خیلی حرف دارم
حرفا رو دلم سنگینی می کنن
دارم بالا می یارم
یه جفت گوش شنوا پیدا نمی کنم که حرفامو بهش بزنم
داغونم ، داغون
غصه امونم رو بریدی
خدا خودت کمکم کن
دلم خوش بود به اینکه اگه حرفامو دیگه بهش نمی زنم
لا اقل مینویسم
واونم می یادو می خوندشون
ولی اون هرگز نیومد که نیومد
همیشه اینطوری بوده
هروقت بهش امیدوار شدم
بد جوری زده تو پرم
دیگه نمی دونم چی بگم
عصابم خورده
فعلا بای .
شبی پر از ستاره
و باز هم مثل هر شب ستاره ی من پشت ابرهای خیال گم شده است
ماه می خواهد راه را به من نشان بدهد
ولی مثل همیشه ان ابر سیاه نمی گذارد
باز هم ان ابر
ان ابر مزاحم
مزاحم من میشود
کاش بادی می وزید و ان ابر را می برد
کاش...
باد کجایی؟!
شاید تو بتوانی مرا به ستاره ی ارزوهام برسانی
ای باد کجایی؟!
چرا نمی وزی؟!
من دلتنگم
می خواهم به کمک تو ماه راببینم
و با کمک او ستاره ی گم شده ام را پیدا کنم
امیدوارم زود بوزی و مرا از دست این ابر سمج راحت کنی
امیدوارم امید وار
امید به شبی دیگر
به شبهای مهتابی یه دیگر
هر شب به اسمان نگاه می کنم
که شاید ستاره ی گم شده خود راپیدا کنم
به امید ان روز که لااقل هر انسانی ستاره در اسمان برای چشمک زدن داشته باشد
شما را تنها می گذارم
فعلا.
رفته بودم لب حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهای خود را در اب
اما
اب در حوض نبود.

کل و یوما عاشورا
و
کل و عرضا کربلا

بازیزن چه شورو شست که در خلق عالمست
بازین چه نوح و چه عذاو چه ماتمست
باز تو رفتی و من اب می ریزم پشت سرت که شاید دوباره بر گردی
نمی دانم کی و کجا دوباره هم دیگر را خواهیم دید
اما امید وارم وقت دیدار بی تفاوت از کنار هم نگذریم.

همیشه حسرت یه دوست خوب رو داشتم
حسرت یه نفر که باهاش راحت باشم
حسرت دوستی که تو همه چیز شریکش بدونم
حسرت رفیقی که راحت بتونم باهاش دردودل کنم
حسرت کسی که اونو تو رویاهام و تفکراتم راه بدم
حسرت کسی که همه جوره رفیقم باشه
و حسرت هزاران هزار چیز دیگر رو
تاحالا کسی رو پیدا نکردم
غیر از تو
تو هم تا یه اندازه ی به من نزدیک بودی
بیشتر من به تو نزدیک بودم تا تو به من
همیشه تو حرفا تو به من می زدی
همیشه تو دردودل می کردی
ولی من
من هرگز نتونستم با تو راحت حرف بزنم
هرگز نتونستم نقشه هام ،خیالام و رویا هامو که همیشه تو نقشه اساسی تو شون داشتی و همشون با تو اغاز می شدن و همیشه هم به تو ختم می شدن رو بهت بگم
نمی دونم چرا؟
ولی فکر می کنم همش به خاطر خودت بوده
تو همیشه جوری برخورد می کردی که من نمی تونستم حرفامو بهت بگم
هیچ وقت نتونستم مثل تو دردودل کنم
حرفامو بزنم
هیچ وقت نزاشتی رویاهامو فکرامو و همه همهی چیزای که تو سرم می گزره رو راحت و بدونه هیچ فیلتری بهت بگم
واقعا نمی دونم چرا
شاید میترسیدم
اره
می ترسیدم از اینکه اگه رک همه چیزو بهت بگم اتفاق بدی بیوفته
یا شاید هم روم نمیشد
اره روم نمی شد
چون هیچ وقت تو جوری نبودی که من بتونم روت حساب کنم
هیچ وقت انقدر برام ارزش قائل نبودی که بتونم کاری رو ازت بخوام
به نظر تو چرا تو راحت بودی و لی من نه؟!
چرا تو هر وقت همه چیز به من می گفتی و من نه
هرکاری داشتی می گفتی
هر حرفی می خواستی میزدی
ولی من نه؟
من جوابشو برای خودم بدست اوردم
ولی تو رو نمی دونم
امید وارم کمی رو این موضوع فکر کنی
با اینکه می دونم هیچ فایده ای نداره
فعلا.
تا کی باید در این تاریکی نارفیقی دنبال روزنه های نور گشت؟
تا کی باید نور را در تاریکی شب جست وجو کرد؟
دیگر خسته شدم
از بس دنبال رفیق در نارفیق های اطرافم گشتم
وهیچ نوری پیدا نکردم
اما با امید به روزی که همه جا روشن شود
و دیگر نارفیقی نباشد که بخواهم در میان انها دنبال رفیق بگردم
زندگی می کنم
و می نویسم
تا شاید ارام بگیرم.
فردای که به جز ناله غم چیزی نیست
تا کی می خواهید فردا را به خاطر امروز از دست بدهید
سعی کنید هیچ گاه دقیقه ای از زندگی را به خاطر لحظه ای دیگر از دست ندهید
چون همان دقیقه است که لحظه های بعدی شمارا می سازد
چه خوب و چه بد باید از همه دقایق زندگی استفاده کرد
و لذتش را برد.
چی می شد:
همه باهم دوست می شدن
دردو غم هم می شدن
همه به فکر هم بودن
با دل و با صفا بودن
با هم بودن ، تو راه بودن
ا ز دل هم با خبر بودن
با غم تو غم می شدن
تو غم تو گم می شدن
با شادیات شاد می شدن
بی خودو از خود می شدن
با نفست جون می دادن
به خاطرت خون می دادن
تا پای مرگ باهات بودن
و...
بقیه شو نتونستم کامل کنم
چون ...
فعلا.
نامه ی که هرگز بدستش نرسید (1)
برای اولین باره که دارم بهت نامه می دم و احتمالا هم اخرین بار
چون این نامه تکلیف همه چیز یا شاید هم بیشتر چیزها رو مشخص می کنه
این نامه رو به این منظور برات می نویسم
چون وقتی باهات حرف می زنم خیلی چیزای که می خوام بهت بگم یادم می ره
برای همین این بار خواستم بنویسم
که بتونم حرفای بیشتری رو بهت بگم
دلیله بعدیشم اینه که
هر وقت من حرف زدم تو ساکت بودی
نمی دونم اصلا به حرفام گوش دادی یانه؟!
چون هیچ وقت هیچی نمی گفتی
و این عصابمو بیشتر خورد می کرد
برای همین گفتم این بار بنویسم
مثل خیلی از نوشتهای که وقتی عصابم خوردهست ودلم گرفته می نوییسم.
احتمالا الان تو هواپیمای
تنهای تنها
وقت خوبی یه برای خوندن نوشتهام
هم حوصلت سر نمی ره وهم نوشتهای منو برای اولین بار می خونی
مابقی
در
ادامه مطلب